
مثل ِ پیرمرد ِ متولد ِ 1300 نه لباس ِ سربازیام مانده است نه فرماندهام نه متفقین ماندهاند نه روسپیهای لهستانی نه پل ِ عابر ِ پیادهی ِ مخبرالدوله / نه عابرهایش نه آن دخترکی که دستش در دست ِ مادر ِ نان ِ سنگک در دست نه نان و نه نانواها نه همبازی و همپالکیهایم مثل ِ پیرمرد ِ متولد ِ 1300 از من تنهایی مانده است عليرضا روشن ...
ادامه مطلب
معجزه تنهایی سال ها پیش دوستت داشتمچیزی شبیه افسانه های دیرینگویی در این میان معجزه ای رخ داددر انبوه تمام کابوس های رنگارنگیک شب میان برگ ریزان تنهاییباران گرفت و به خواب رفتمگویی تو به خوابم آمده بودیعطری به تنم نشسته بود انگارعطری که بوی گریه می داد... رضا حیدریششم اردی بهشت نود و پنج...
ادامه مطلب
سوگندسوگند می خورمبه تمام خیابان ها بیابان ها... به تمام پریزهای برق فنون کشنده ی شرق... به تمام جوی های آب آتش فشان های خواب... به تمام دیوارهای ریخته الک های آویخته... سوگند می خورمبه تمام سوگندهایی که خوردم- و زیرش زدم – سوگند می خورمکه گیر کرده اممیان دنیا و مردمانش...چون انگشتی که لای زیپ مانده... رضا حیدری8/2/95 ...
ادامه مطلب
وقتی قرار به رفتن است دیگر چه فرقی می کند شاهزاده با اسب سپید باشم یا یکی از مردهای زندگی تو... رضا حیدریاردی بهشت 1394...
ادامه مطلب
- مجازات من چیه؟ - مجازات؟ ... نمی دونم ... همون مجازات همیشگی... - همیشگی؟ - بله... تحمل تنهایی - تحمل تنهایی؟ - بله ... درسته... تحمل تنهایی - هیچ گذشتی هم در کار نیست؟ - از من نپرس... من نمی دونم توت فرنگی های وحشیبرگمن ...
ادامه مطلب
من در گذر زمان گم شدم در نیمه شبی تاریک که هرگز از راه نرسید و هرگز ندانستم که باید اتفاقی افتاده باشد که زمان صبرش را از دست داده و مردی را به کشتن دهد که خورشید را با ناقوس صبح بیدار می کند * و من در انتظار رسیدن صبح تمام شب را از دست دادم رضا حیدری...
ادامه مطلب
آن قدر شب ها جلو مهتاب زانو به زمین زده ام، از درخت ها، از سنگ ها، از ماه که شاید او به ماه نگاه کرده باشد، استغاثه و تضرع کرده ام و همه موجودات را به کمک طلبیده ام؛ ولی کم ترین اثری از او ندیده ام... پ.ن.1:سیرابی فروش، فقیه، جگرکی، رییس داروغه، مفتی، سوداگر، فیلسوف که اسم ها و القابشان فرق می کرد، ولی همه شاگرد کله پز بودند. پ.ن.2: آن ها را دوست داشت چون بی حیا، احمق و متعفن بودند. پ.ن. 3: همه از صادق هدایت - بوف کور....
ادامه مطلب
سوگند سوگند می خورم به تمام خیابان ها بیابان ها... به تمام پریزهای برق فنون کشنده ی شرق... به تمام جوی های آب آتش فشان های خواب... به تمام دیوارهای ریخته الک های آویخته... سوگند می خورم به تمام سوگندهایی که خوردم - و زیرش زدم – سوگند می خورم که گیر کرده ام میان دنیا و مردمانش... چون انگشتی که لای زیپ مانده... رضا حیدری 8/2/95 نوشته شده توسط دوازده در پنجشنبه نهم اردیبهشت ۱۳۹۵ | ...
ادامه مطلب
سوگند سوگند می خورم به تمام خیابان ها بیابان ها... به تمام پریزهای برق فنون کشنده ی شرق... به تمام جوی های آب آتش فشان های خواب... به تمام دیوارهای ریخته الک های آویخته... سوگند می خورم به تمام سوگندهایی که خوردم - و زیرش زدم – سوگند می خورم که گیر کرده ام میان دنیا و مردمانش... چون انگشتی که لای زیپ مانده... رضا حیدری 8/2/95 ...
ادامه مطلب
وقتی قرار به رفتن است دیگر چه فرقی می کند شاهزاده با اسب سپید باشم یا یکی از مردهای زندگی تو... رضا حیدری اردی بهشت 1394...
ادامه مطلب
آن قدر شب ها جلو مهتاب زانو به زمین زده ام، از درخت ها، از سنگ ها، از ماه که شاید او به ماه نگاه کرده باشد، استغاثه و تضرع کرده ام و همه موجودات را به کمک طلبیده ام؛ ولی کم ترین اثری از او ندیده ام... پ.ن.1:سیرابی فروش، فقیه، جگرکی، رییس داروغه، مفتی، سوداگر، فیلسوف که اسم ها و القابشان فرق می کرد، ولی همه شاگرد کله پز بودند. پ.ن.2: آن ها را دوست داشت چون بی حیا، احمق و متعفن بودند. پ.ن. 3: همه از صادق هدایت - بوف کور....
ادامه مطلب