آن قدر شب ها جلو مهتاب زانو به زمین زده ام، از درخت ها، از سنگ ها، از ماه که شاید او به ماه نگاه کرده باشد، استغاثه و تضرع کرده ام و همه موجودات را به کمک طلبیده ام؛ ولی کم ترین اثری از او ندیده ام...
پ.ن.1:سیرابی فروش، فقیه، جگرکی، رییس داروغه، مفتی، سوداگر، فیلسوف که اسم ها و القابشان فرق می کرد، ولی همه شاگرد کله پز بودند.
پ.ن.2: آن ها را دوست داشت چون بی حیا، احمق و متعفن بودند.
پ.ن. 3: همه از صادق هدایت - بوف کور.
برچسب: مثل این است که شب,
نویسنده: رضا شریفی